تبليغاتX
همیـشــــه لبخـنـــــد

همیـشــــه لبخـنـــــد

آهای سلام دوست عزیز...

 امشب خیلی خیلی خیلی یه عالمه خوشحالم.......

 خیلی ها امشب خوشحالن و خیلی ها ناراحت...

من خوشحالم چون کنکور مجاز شدم.... خدا رو شکر.....

امیدوارم کسانی که نتونستن رتبه مورد علاقشون رو بیارن

یا اینکه قبول بشن فرصتی دوباره پیدا کنن..

الهی قربون همتون بشم دوستون دارم

 

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم

و حرف هایی هست برای نگفتن...

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

و سرمایه هرکس حرف هایی ست که برای نگفتن دارد

حرف هایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند...


 

آپ شده توسط PARI در 88/05/08 ساعت 16:22 موضوع | لینک ثابت


دیوانه زنجیری...........

 

 

ليلي، نام ديگر آزادي

 

دنيا که شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي زنجير آفريد.

 

آدم بود که زنجير را ساخت، شيطان کمکش کرد.

 

دل، زنجير شد، زن، زنجير شد. دنيا پر از زنجير شد

 

و آدم ها همه ديوانه زنجيري!

 

خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.

 

امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطان از زنجير پر بود.

 

خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد. شايد نام زنجير شما عشق باشد.

 

يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.

 

مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت.

 

شيطان آدم را در زنجير مي خواست.

 

ليلي، مجنون را بي زنجير مي خواست.

 

ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.

 

ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند.

 

ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.

 

ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.


 

آپ شده توسط PARI در 87/12/26 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت


عبرتی شیرین...

 

بی ربط:

 

سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی.

 

************************* 

 

«کاسه چوبي» 

 

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند.

 

دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد.

 

او به سختي ميتوانست راه برود.

 

هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت.

 

پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگ

 

کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد. آنها يک ميز کوچک در

 

گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد. بعد از

 

اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بود غذايش

 

را در کاسه چوبي بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند،

 

پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت.

 

يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با

 

چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت:

 

پسرم، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو

 

و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا

 

بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.

 

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند.

 


 

آپ شده توسط PARI در 87/12/12 ساعت 17:17 موضوع | لینک ثابت


دوستتون دارم n تا...

 

خداوندا یاری ام کن اگر چیزی را می شکنم آن چیز دل نباشد

 

 

*********************************************************************

و این هم یک محاکمه خواندنی:

 

نامت په بود؟ آدم

 

فرزندِ؟ مرا نه مادری نه پدری! بنویس اولین یتیم عالم خلقت.

 

روز تولدت؟ در روز جمعه ای به گمانم روز عشق.

 

محل تولد؟ بهشت پاک 

 

اینک محل سکونت؟ زمینِ خاک.

 

قد؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا،

اینک به قدر سایه ای نحیف به روی خاک.

 

اعضای خانواده: حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک.

 

بختت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چندان گناه.

 

رنگ چشم؟ رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان.

 

وزنت؟ نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست...

 نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین.

 

جنست؟ نیمی ام از خاک نیمی دگرم از خدا.

 

شغلت؟ در کار کشت امیدم به روی خاک.

 

شاکی تو؟ خدا!

 

نام وکیلت؟ آن هم خدا!

 

جرم؟ یک سیب از درخت وسوسه!

 

تنها همین؟ همین.

 

حکمت؟ تبعید به زمین.

 

هوست در گناه: حوای آشنا.

 

ترسیده ای؟ کمی.

 

ز چه؟ که شوم من اسیر خاک.

 

آیا کسی به ملاقاتت می آید؟ بلی گاهی فقط خدااا

 

داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه.... ولی.....

 

ولی که چه؟ حکمی این چنین آن هم به یک گناه؟

 

دلتنگ گشته ای؟ فریاد برای که؟   تنها فقط خدا.

 

آورده ای سند؟ بلی.     چه؟ دو قطره اشک.

 

داری تو ضامنی؟ تنها کسم خدا.

 

در آخرین دفاع؟   می خوانمش چنان که اجابت کند دعا...


 

آپ شده توسط PARI در 87/11/28 ساعت 16:14 موضوع | لینک ثابت


دل نوشته ای بس..

«اگر به سراغ خاموش کردن آتش می روی لباس علفی بر تن مکن»

 

دردی که امروزه جون همه ما رو به بازی گرفته. رفتن به سراغ مشکلات آتشین با لباس علفی....ما حیوانات ناطق تنها کاری که ماهرانه انجام می دیم پیچیدن نسخه واسه دردیست که درمانش خود مانیم…

با پیچیدن نسخه تنها خودمون رو می پیچونیم.. و اونقدر ماهرانه این کار رو انجام میدیم که زبان زد خاص و عام می شیم….

معروف به یه ادم خوشبخت ... خوشحال….. با روحیه ..

جوری که طرف دهنش یه متر باز می مونه  و پیش خودش میگه ببین چه خوشبخته.. یاد بگیر، اصلاً سخت نمی گیره…. می بینی چقدر راحت با مشکلات و بدبختی هاش راه میاد و یه جوری حلشون می کنه… انقدر قشنگ شعار می دیم که خوشبختیم و هیچ غمی نداریم…. اونقدر استادانه نکته های روان شناسی رو به بقیه می گیم که می شیم یه الگو واسه اونا…….

واسه کسانی که می خوان به خوشبختی برسن.....

و چه قشنگ گفت اون عزیزکه: آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق مي‌گردد ولي او مي‌خواهد خوشبخت‌تر از ديگران باشد و اين مشكل است زيرا او ديگران را خوشبخت‌تر از آنچه هستند تصور مي‌کند.

ما ادم های دورو برمون رو خوشبخت تر از اونی که هستن می بینیم... و بعضی دیگر مارو خوشبخت تر از اونی که هستیم می بینن و و و................. این زنجیره اونقدر ادامه پیدا می کنه که هیچ کس به اون خوشبختی ای که مد نظرش هست نمیرسه... و باعث میشه  من بنالم.... تو بنالی.... او بنالد......و.....

این طوری میشه که همه ناراضی اند از زندگی...هر گوشه ای که می شینن دنیا و زندگی و جد و ابادشو به فحش می کشن...... و فقط کافیه این وسط یه بی شعوری به ناموس یه خوش غیرتی چپ نگاه کنه و اونجاست که  طرف ادعای مال میکنه.

اخه یکی نیست بگه خوش غیرت اگه ادمی اگه ادعات می شه غیرت داری یکم واسه خودت غیرتی شو... شد یه بار واسه خودت مایه بذاری؟ شد یه بار یکی بهت چپ نگاه کنه تو بزنی تو گوشش؟ بگی مگه خودت «من» نداری؟

آخه ادم حسابی شد خودت بشی ناموس خودت؟

 نه خدایی اینه اونی که باید و شاید؟ اونی که می خوای بشی؟ اونی که هستی؟      

داداش من   خواهر گلم..    بیا یه نگاه تو آینه دلمون بندازیم....


 

آپ شده توسط PARI در 87/11/24 ساعت 13:53 موضوع | لینک ثابت